To love is to suffer. To avoid suffering one must not love. But then one suffers from not loving. Therefore to love is to suffer, not to love is to suffer. To suffer is to suffer. To be happy is to love. To be happy then is to suffer. But suffering makes one unhappy. Therefore, to be unhappy one must love, or love to suffer, or suffer from too much happiness. I hope you're getting this down.
Woody Allen
شروع آزادي از جايي نيست که پدر و مادرها پس زده شده و يا به خاک سپرده شده باشند، بلکه از جايي است که آنها نيستند:
جايي که انسان به دنيا ميآيد بدون آنکه بداند از چه کسي.
جايي که انسان از يک تخمِ پرتاب شده در جنگل به دنيا ميآيد.
جايي که انسان از آسمان تف شده است و بدون کمترين احساسي از سپاس گام در اين دنيا ميگذارد.
ميلان کوندرا
خيلي جالب است اگر به اين فکر کنيم که چگونه بشر از محيط خود شناخت به دست ميآورد. بسيار پيش آمده که چيزي که گمان ميکرديم شناختهايم و از آن اطمينان کامل داريم، اشتباه بوده است و شناخت ما منطبق با وافعيت نبوده است. به قول يکي از معلمهاي دبيرستان من، احمقترين انسان روي زمين کسي است که به يقين بگويد آنچه ميپندارد، کاملا درست است. ادعاي اينکه آنچه ميگوييم کاملا درست است، از نظر بسياري از فلاسفه بيمعني است. از نظر بسياري ديگر نيز البته راههايي قابل اطمينان براي شناخت واقعيت وجود دارد. مثلا همين Leibnitz اعتقاد دارد که با عقل و منطق محض ميتوان به شناخت عيني دست يافت. ولي در مقابل Hume اعتقاد دارد که شناخت اساسا امکانپذير نيست به اين دليل که ما به عنوان يک مخلوق محدوديتهاي بسياري داريم. تمام دادههايي که به دست ميآوريم، از راه حواسمان است و در محدوديت و خطاپذيري حواسمان هم شکي نميتوان داشت.
کلا اين ايده که ميتوان به شناخت درستي از واقعيت دست يافت، مستلزم پذيرش متافيزيک است. يعني راهي که فراتر از محدوديتهاي خود ما باشد و شناختي وراي ديدگاه شخصي ما به دست دهد. ايدهي Leibnitz هم به شدت متافيزيکي است. او به اصالت عقل و منطق ايمان دارد. او اعتقاد دارد که خلقت بر مبناي خرد محض صورت گرفته است و از آنجا که هيچچيز بر خلاف عقل آفريده نشده است، بنابراين با مجموعهاي از استدلالها ميتوانيم به حقيقت امور پي ببريم. او به دادههاي حسي اعتبار کامل نميبخشد. هرچند معتقد است اين دادههاي حسي نيز بر اساس هماهنگي پيشينبنياد تنظيم شدهاند، براي شناخت عيني، بايد به منطقي که پشت اين دادههاست دست يافت.
Hume اما قدرت بي انتهاي عقل را رد ميکند. عقل در نگاه او فقط يک ابزار است که بدون دادههاي حسي نميتواند عمل کند. او تاکيد ميکند آنچه که نهايتا اعتبار شناخت ما را تصديق ميکند، ارجاع به دادههاي حسي ما است. David Hume قواعد علم و منطق و عقل را ازلي و ابدي نميپندارد. او معتقد است که آنچه منجر به اختراع چنين فواعدي شده است، همان دادههاي حسياند و اين فواعد جز در ذهن ما وجود خارجي ندارند. حتي به قانون عليت نيز حمله ميکند. در ديدگاهش مجاز نيستيم بگوييم که A علت B است. حداکثر چيزي که مجاز به گفتنش هستيم، اين است که وقتي A مشاهده ميشود، معمولا B نيز مشاهده ميشود و اين توالي، اين توهم را به وجود ميآورد که قانوني براي اين رخداد وجود دارد.
برخلاف آنچه ممکن است تصور شود، فلسفهي Hume تنها ويرانکننده نيست. اثرات سازندهي فلسفهي او در شکلگيري تمدن امروز سهمي انکارناشدني دارد. به اعتبار تجربهگرايي افراطياش، بايد به نتيجه و عمل توجه داشت و درگير وهم، سفسطه و منطقبافي نشد. اخلاق و اقتصاد او هم بر مبناي تجربهگرايي و عملگرايي است.
[1] Empiricism
[2] Rationalism
شبها بيدارترم
کاش ميتوانستم ساعت کارهاي روزانهي خود را تغيير دهم. از تشويش روز بدم ميآيد. اضطراب روز نميگذارد خوب فکر کنم. ذهن من روزها خيلي محدودتر است. گويي شبها ناخودآگاهم بيدار ميشود، ذهنم خلاقيت بيشتري دارد، دنيا را بهتر ميفهمد و تصميمهاي بلندپروزانهتري ميگيرد. روزها بيهوده نگرانم. نگران عقب افتادن از چرخهاي اجتماع که در کارند. شب، انگار که تمام جامعه به خواب رفتهاست، به فرصتي برايم ميماند که در آن ميتوانم جلوتر از ديگران کارهايم را انجام دهم. در اين فرصت کارهايم را ميکنم در حالي که ديگران خوابند، اما روزهنگام ميدوم که تنها از ديگران عقب نمانم. گيرم که بخش مهمي از اين تصورات تنها وهم است. روزها بايد خود را آمادهي پاسخ دادن به هر محرکي از دنياي خارج نگه دارم. اما شبها من قهرمان تنهاي زندگي خود هستم.
ساعت ۴:۴۴ يک روز ارديبهشت است. پرندگان آواز ميخوانند، کلاغها قارقار ميکنند. آدمها در بخش عمدهاي از کرهي زمين خوابند. از خيابان صدايي نميآيد. صداي حرکات خاکستري شهر به گوش نميرسد. من تنها در تاريکي ميانديشم و از انديشيدنم خوشحالم.
هر شناسندهای که لایبنیتز[1] آن را موناد[2] مینامد، یک نمودی از هستی دارد: هر یک از ما میتوانیم خود را یک موناد به حساب آوریم و فهمش آسان است که دنیا از دیدگاه هر یک از ما به گونهای پدیدار میشود و متاسفانه هیچگاه نخواهیم توانست آنچه را بر دیگری پدیدار میشود، به طور کامل بفهمیم. بنابراین به تعداد ما مونادها، پدیدار یا دیدگاه از هستی وجود دارد. مسلم است که این پدیدارها با هم تفاوت دارند و یکی نیستند. شاید برای ما یکی نبودن این پدیدارها آشکار و بینیاز از توضیح باشد اما لایبنیتز این امر را به طور کاملا منطقی اثبات میکند. بنابراین این پرسش مطرح میشود که آیا آنچه بر هر موناد پدیدار میشود، ربطی به واقعیت هستی دارد؟ و اگر ربط دارد، پس چرا این پدیدارها با هم فرق دارند؟ پاسخی که لایبنیتز به این پرسشها میدهد، شگفتانگیز است:
دیدگاههای مونادها با هم متفاوتاند اما با هم هماهنگاند. این هماهنگی وجود دارد و به همین دلیل است که مونادها میتوانند دربارهی آنچه درک میکنند با هم سخن بگویند. به عبارت سادهتر همین که ما میتوانیم دربارهی چیزهایی حرف بزنیم و گمان کنیم که منظور یکدیگر را فهمیدهایم نشاندهندهی این است که میان دیدگاههای ما هماهنگی وجود دارد، اما در نظر لایبنیتز این هماهنگی به این معنا نیست که مونادها با هم ارتباط دارند. بلکه او این هماهنگی را نتیجهی اصل هماهنگی پیشینبنیاد[3] میداند. یعنی مونادها و دیدگاههایشان از پیش هماهنگ شدهاند. درست همانطور که دو ساعتِ دقیق بی آنکه هیچ ارتباطی به هم داشته باشند، همیشه یک زمان را نشان میدهند. در نظر لایبنیتز خداوند، توانا به برقراری چنین دقت و هماهنگیای میان تمام مونادها هست. برای مثال، اگر دو نفر یک جسم را ببینند و هر دو باور کنند آنچه که هر دوشان دیدهاند یک جسم است نه دو جسم، نه دلیل میشود که آن جسم وجود خارجی دارد و نه دلیل میشود که دیدگاه آن دو به هم ارتباطی دارد، هر چند توصیف آن دو از آن جسم شباهتهایی به هم داشته باشند. به گمان لایبنیتز آنچه آن دو میبینند از پیش تعیین شده است و اینکه آن دو خیال میکنند ان دو پدیده یک چیز هستند، حاصل هماهنگیای است که در زمان آفرینشِ آن دو موناد در گوهرشان نهاده شده است.
پس دنیا در نظر لایبنیتز تعدادی موناد سرمدی بدون زمان و مکان و بیارتباط به هم است که در هر یک فاهمهای کار گذاشته شده است که همهی آنها با دقت تمام با هم هماهنگ هستند. از نظر لایبنیتز زمان و مکان هر دو برساختههای ذهنیاند و وجود خارجی ندارند.
به این ترتیب شاید فکر کنیم که اگر این طور باشد، دیگر اساسا شناخت هستی امکانپذیر نیست و هر چه که ما از دنیا میفهمیم، پدیدارهای هماهنگ از پیش تعیین شده[4] هستند. اما لایبنیتز اینطور فکر نمیکند. به گمان او خرد محض توانایی شناختی فراتر از دیدگاههای مونادها دارد. در واقع لایبنیتز فلسفهی خود را بر تعداد انگشتشماری اصل موضوعه بنا میکند که عقل سلیم به بدیهی بودن این اصول رای خواهد داد. اصولی مثل اصل عدم تناقض، اصل جهت کافی[5] یا اصل اینهمانی امور غیرقابل تشخیص. تمام نتیجهگیریهای او از جمله فلسفهی شناخت او با وسواس تمام تنها از همین اصول موضوعه استنتاج شدهاند. به گمان او این اصول موضوعه مبنای شناخت واقعیاند و تنها خرد است که با استنتاج از آنها قادر است به آنچه واقعا در هستی است پی ببرد. بنابراین تجربه و احساسِ مونادها ارزش شناختشناسانه ندارد و در نظر لایبنیتز خرد به تنهایی قادر خواهد بود تمام هستی را با استدلالهای خود بشناسد.
*توضیح: در این نوشته سعی کردهام برداشت خود از فلسفهی شناخت لایبنیتز را به زبان ساده توضیح دهم.
[1] G.W.Leibniz
[2] monad
[3] pre-established harmony
[4] Well-founded
[5] Principle of Sufficient Reason
What a burden: Responsibility.
به راستی مسئولیت چه باری است بر دوش انسان؟ به گمانم تنها در جامعهی مدرن نقش مسئولیت تا به این حد جدی، حاد و غیر قابل پرهیز است. در جامعهی مدرن تمام افراد بازیگرند و همهجا صحنه است. در جامعهی سنتی تنها گاهی صحنهای و نمایشی وجود دارد. به هر حال آنچه میخواستم بنویسم، نه دربارهی تفاوت جامعهی مدرن و سنتی بل دربارهی مفهوم مسئولیت است. به هر حال اگر بپذیریم که در جامعهی مدرن نقش افراد و اهمیت مسئولیت افراد بیشتر از جامعهی سنتی است، میتوانیم نتیجه بگیریم که همیشه شرایط به این گونهی امروز ما نبوده و by default انسان به اندازهی انسان مدرن مسئول نبوده است. ژان پل سارتر چه زیبا مفهوم مسئولیت را بیان میکند: چیزی را که میخواهی انجام بده و چیزی را که انجام میدهی، بخواه. یا در جای دیگری میگوید:اگر چیزی را که میخواهی، نمیتوانی انجام دهی، لااقل، چیزی را که انجام میدهی، بخواه.
این چملات یک معنی دارند:
مسئول هر آنچه که انجام میدهی هستی.
تو خود پاسخگوی کارهایی که میکنی و تمام پیامدهایش هستی.
حالا وقتی این فرض را نیز اضافه کنیم که وضعیت تو تابع پیامدهای هر آنچه که تو انجام دادهای است و نه هیچ چیز دیگر، آنگاه باور خواهیم کرد که هر فرد مسئول وضعیتی است که در آن قرار گرفته. نمیدانم چند نفر تا به حال به عمق این موضوع فکر کردهاند. یعنی اگر از وضعیت خودت نارضایتی داشته باشی، تنها کسی که میتواند سرزنش شود، خود تو هستی. این وحشتناک است. در این صورت وجود داشتن، خود بار سنگینی از مسئولیت را بر دوش میگذارد. مگر آنکه هیچ چیز نخواهی و هیچ چیز تو را ناراضی نکند. البته این بحث خیلی به بحث جبر و اختیار ربط پیدا میکند. اگر به جبر باور داشته باشیم، آنگاه همه چیز شکل دیگری پیدا میکند. اما جامعهی مدرن بر مبنای اختیار افراد شکل میگیرد. در قوانین مدنی، اهمیت فوقالعادهای به مختار بودن افراد داده شده است. و از معیارهای سلامت روان در جامعهی مدرن، توانایی پذیرش مسئولیت است. کسانی که به هر دلیل نمیتوانند مسئولیت کارهایی که انجام میدهند را به عهده بگیرند، به گونههای گوناگون در حاشیه قرار میگیرند و از صحنهی اجتماع به طور موقت یا همیشگی کنار گذاشته میشوند. مثل بیماران، دیوانهگان، کودکان و سالخوردهگان ناتوان. اگر آنها در یک چامعهی مدرن، وضعیت خوشآیندی ندارند، کسی حق ندارد آنها را سرزنش کند بلکه این دولت، نهادهای اجتماعی، و سرپرستان آنها هستند که مسئول وضعیت آنها هستند.
اما رستگاری در کجاست؟ آیا سنگینی این مسئولیت مانع آزادی نیست؟ نمیتواند نباشد. هر چه را که بخواهی، باید به آن برسی. اگر نرسیدی، لابد آن را نخواستهای پس مستحق آن نیستی. اگر واقعا آن را میخواستی، کارهایی انجام میدادی که به آن برسی. به این ترتیب تا زمانی که یک delay بین خواستن و رسیدن وجود دارد، تو یک لحظه هم نمیتوانی آرامش داشتهباشی.
If you want to form your structure and make everything in the harmony you wish, from the beginning, you may get disappointed by the bigness of the number of parameters which you need to formulize in your life. So what must be done? There is no definite algorithm which leads to the best unique solution. Even for mathematical problems, heuristic algorithms are applied which don’t guaranty the optimal solution. So consider how it is difficult in human’s problems. So a heuristic method should be used. And this needs to ignore many parameters in the separate stages in order to make them solvable.
شاید فقط وقتی متوجه Disharmony میشوی که یک Harmony داشته باشی. وقتی که همه چیز آشفته و در هم باشد، تو نمیتوانی تحلیلی از شرایط موجود و آنچه باید باشد داشته باشی. چون در شرایط غیر نظاممند، شناخت به حدقل خود میرسد و هر چه را که گمان میکنی که فهمیدهای، یا توهم است یا در حد خیلی ساده و سطحی است. وقتی که بخش زیادی از نظامت آشفته است، آشفتگیها را نمیفهمی چون ساختار ضعیفتر از آن است که تو با توجه به آن بتوانی بگویی یک جای کار اشکال دارد. آنگاه با توجه به شناخت محدودی که از شرایطت داری، راهکارهایت نیز به همان اندازه کوتهبینانه خواهند بود و در فضای حالت یک Local Optimum در بازهای کوچک را انتخاب خواهی کرد. و آنگاه است که از این تعجب میکنی که چرا به خواستههایت نرسیدهای و راههای تازهای هم به ذهنت نمیرسند و هیچ کاری هم از دستت بر نمیآید.
ایجاد Harmony با Classification، سادهانگاری، فراموش کردن جزییات، نادیدهگرفتنها و به عبارت سادهتر احمق شدن همراه است. ولی واقعیت این است که این راه اگر تنها راه نباشد، کاراترین راه شناختن و دستیابی به خواست است. این فرآیند در بسیاری از موارد به طور ناخودآگاه صورت میگیرد. مثل هنگام کودکی که توسعهی شخصیت در این دوران شگفتانگیز است. اما غریزه در این ساختار پیچیدهی اجتماعی همیشه به کمکت نمیآید. تو خود باید این Method را به کار گیری تا بشناسی و تغییر دهی و به خواستههایت برسی.
Definitely everyone recognizes some weakness points In his/her personality. All of us everyday face with the tension that we should have been better, stronger,… The most stupid human in the world is the one who think that he or she is in the best possible state and nothing could be better that this.
But what prevent us from doing something about those weakness points? What do we do when we face an undesirable attribute of ourselves?
-forget it,
-ignore it,
-become angry about it,
-blame the others,
-getting depressed,
-getting nervous,
-and in rare cases we try to change it. The result will be a step forward.
Was it always like this? The answer is definitely no. We faced lots of dramatic and intensive tensions in our childhood. Massive developments occurred when we was under 10. I don’t say that developments are not happening in older ages but the scales are so different.
As we grow up, we don’t only learn how to solve problems, but we learn how to dodge them. The question is that which variables and factors determine our reactions to the problems, whether to dodge them or solve them.
Monday 7 August 2006,
When you want to do something new, pleasent, great, you would say: "I will do that, I have to do that. Thats great." And then an unknown mechanism arise: "This is not the right place, not the right time. There are lots of tensions, lots of problems unsolved, I have no plan yet. My mind is blocked." And then you give it up. And it happens again and again and after some years you will find that you have done nothing but just normal, daily, wretched stuff!!