تبليغاتX
Disharmony

To love is to suffer. To avoid suffering one must not love. But then one suffers from not loving. Therefore to love is to suffer, not to love is to suffer. To suffer is to suffer. To be happy is to love. To be happy then is to suffer. But suffering makes one unhappy. Therefore, to be unhappy one must love, or love to suffer, or suffer from too much happiness. I hope you're getting this down.

Woody Allen

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/02ساعت 20:47 توسط آرش شريف |

شروع آزادي از جايي نيست که پدر و مادرها پس زده شده و يا به خاک سپرده شده باشند، بلکه از جايي است که آنها نيستند:

جايي که انسان به دنيا مي­آيد بدون آنکه بداند از چه کسي.

جايي که انسان از يک تخمِ پرتاب شده در جنگل به دنيا مي­آيد.

جايي که انسان از آسمان تف شده است و بدون کمترين احساسي از سپاس گام در اين دنيا مي­گذارد.

ميلان کوندرا

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/26ساعت 11:40 توسط آرش شريف |

شناخت؛ تجربه­گرايی۱ Hume، عقل­گرايي۲ Leibnitz

            خيلي جالب است اگر به اين فکر کنيم که چگونه بشر از محيط خود شناخت به دست مي­آورد. بسيار پيش آمده که چيزي که گمان مي­کرديم شناخته­ايم و از آن اطمينان کامل داريم، اشتباه بوده است و شناخت ما منطبق با وافعيت نبوده است. به قول يکي از معلمهاي دبيرستان من، احمق­ترين انسان روي زمين کسي است که به يقين بگويد آنچه مي­پندارد، کاملا درست است. ادعاي اينکه آنچه مي­گوييم کاملا درست است، از نظر بسياري از فلاسفه بي­معني است. از نظر بسياري ديگر نيز البته راههايي قابل اطمينان براي شناخت واقعيت وجود دارد. مثلا همين Leibnitz اعتقاد دارد که با عقل و منطق محض مي­توان به شناخت عيني دست يافت. ولي در مقابل Hume اعتقاد دارد که شناخت اساسا امکان­پذير نيست به اين دليل که ما به عنوان يک مخلوق محدوديتهاي بسياري داريم. تمام داده­هايي که به دست مي­آوريم، از راه حواسمان است و در محدوديت و خطاپذيري حواسمان هم شکي نمي­توان داشت.

            کلا اين ايده که مي­توان به شناخت درستي از واقعيت دست يافت، مستلزم پذيرش متافيزيک است. يعني راهي که فراتر از محدوديتهاي خود ما باشد و شناختي وراي ديدگاه شخصي ما به دست دهد. ايده­ي Leibnitz هم به شدت متافيزيکي است. او به اصالت عقل و منطق ايمان دارد. او اعتقاد دارد که خلقت بر مبناي خرد محض صورت گرفته است و از آنجا که هيچ­چيز بر خلاف عقل آفريده نشده است، بنابراين با مجموعه­اي از استدلالها مي­توانيم به حقيقت امور پي ببريم. او به داده­هاي حسي اعتبار کامل نمي­بخشد. هرچند معتقد است اين داده­هاي حسي نيز بر اساس هماهنگي پيشين­بنياد تنظيم شده­اند، براي شناخت عيني، بايد به منطقي که پشت اين داده­هاست دست يافت.

Hume اما قدرت بي انتهاي عقل را رد مي­کند. عقل در نگاه او فقط يک ابزار است که بدون داده­هاي حسي نمي­تواند عمل کند. او تاکيد مي­کند آنچه که نهايتا اعتبار شناخت ما را تصديق مي­کند، ارجاع به داده­هاي حسي ما است. David Hume قواعد علم و منطق و عقل را ازلي و ابدي نمي­پندارد. او معتقد است که آنچه منجر به اختراع چنين فواعدي شده است، همان داده­هاي حسي­اند و اين فواعد جز در ذهن ما وجود خارجي ندارند. حتي به قانون عليت نيز حمله مي­کند. در ديدگاهش مجاز نيستيم بگوييم که A علت B است. حداکثر چيزي که مجاز به گفتنش هستيم، اين است که وقتي A مشاهده مي­شود، معمولا B نيز مشاهده مي­شود و اين توالي، اين توهم را به وجود مي­آورد که قانوني براي اين رخداد وجود دارد.

برخلاف آنچه ممکن است تصور شود، فلسفه­ي Hume تنها ويران­کننده نيست. اثرات سازنده­ي فلسفه­ي او در شکل­گيري تمدن امروز سهمي انکارناشدني دارد. به اعتبار تجربه­گرايي افراطي­اش، بايد به نتيجه و عمل توجه داشت و درگير وهم، سفسطه و منطق­بافي نشد. اخلاق و اقتصاد او هم بر مبناي تجربه­گرايي و عمل­گرايي است.



[1] Empiricism

[2] Rationalism

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/03/29ساعت 14:7 توسط آرش شريف |

            شبها بيدارترم

کاش مي­توانستم ساعت کارهاي روزانه­ي خود را تغيير دهم. از تشويش روز بدم مي­آيد. اضطراب روز نمي­گذارد خوب فکر کنم. ذهن من روزها خيلي محدودتر است. گويي شبها ناخودآگاهم بيدار مي­شود، ذهنم خلاقيت بيشتري دارد، دنيا را بهتر مي­فهمد و تصميم­هاي بلندپروزانه­تري مي­گيرد. روزها بيهوده نگرانم. نگران عقب افتادن از چرخهاي اجتماع که در کارند. شب، انگار که تمام جامعه به خواب رفته­است، به فرصتي برايم مي­ماند که در آن مي­توانم جلوتر از ديگران کارهايم را انجام دهم. در اين فرصت کارهايم را مي­کنم در حالي که ديگران خوابند، اما روزهنگام مي­دوم که تنها از ديگران عقب نمانم. گيرم که بخش مهمي از اين تصورات تنها وهم است. روزها بايد خود را آماده­ي پاسخ دادن به هر محرکي از دنياي خارج نگه دارم. اما شبها من قهرمان تنهاي زندگي خود هستم.

            ساعت ۴:۴۴ يک روز اردي­بهشت است. پرندگان آواز مي­خوانند، کلاغها قارقار مي­کنند. آدمها در بخش عمده­اي از کره­ي زمين خوابند. از خيابان صدايي نمي­آيد. صداي حرکات خاکستري شهر به گوش نمي­رسد. من تنها در تاريکي مي­انديشم و از انديشيدنم خوشحالم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/13ساعت 12:49 توسط آرش شريف |

Pre-established harmony: How Leibniz understands the world.*

            هر شناسنده­ای که لایبنیتز[1] آن را موناد[2] می­نامد، یک نمودی از هستی دارد: هر یک از ما می­توانیم خود را یک موناد به حساب آوریم و فهمش آسان است که دنیا از دیدگاه هر یک از ما به گونه­ای پدیدار می­شود و متاسفانه هیچ­گاه نخواهیم توانست آنچه را بر دیگری پدیدار می­شود،  به طور کامل بفهمیم. بنابراین به تعداد ما مونادها، پدیدار یا دیدگاه از هستی وجود دارد. مسلم است که این پدیدارها با هم تفاوت دارند و یکی نیستند. شاید برای ما یکی نبودن این پدیدارها آشکار و بی­نیاز از توضیح باشد اما لایبنیتز این امر را به طور کاملا منطقی اثبات می­کند. بنابراین این پرسش مطرح می­شود که آیا آنچه بر هر موناد پدیدار می­شود، ربطی به واقعیت هستی دارد؟ و اگر ربط دارد، پس چرا این پدیدارها با هم فرق دارند؟ پاسخی که لایبنیتز به این پرسش­ها می­دهد، شگفت­انگیز است:

            دیدگاه­های مونادها با هم متفاوت­اند اما با هم هماهنگ­اند. این هماهنگی وجود دارد و به همین دلیل است که مونادها می­توانند درباره­ی آنچه درک می­کنند با هم سخن بگویند. به عبارت ساده­تر همین که ما می­توانیم درباره­ی چیزهایی حرف بزنیم و گمان کنیم که منظور یکدیگر را فهمیده­ایم نشاندهنده­ی این است که میان دیدگاههای ما هماهنگی وجود دارد، اما در نظر لایبنیتز این هماهنگی به این معنا نیست که مونادها با هم ارتباط دارند. بلکه او این هماهنگی را نتیجه­ی اصل هماهنگی پیشین­بنیاد[3] می­داند. یعنی مونادها و دیدگاههایشان از پیش هماهنگ شده­اند. درست همانطور که دو ساعتِ دقیق بی آنکه هیچ ارتباطی به هم داشته باشند، همیشه یک زمان را نشان می­دهند. در نظر لایبنیتز خداوند، توانا به برقراری چنین دقت و هماهنگی­ای میان تمام مونادها هست. برای مثال، اگر دو نفر یک جسم را ببینند و هر دو باور کنند آنچه که هر دوشان دیده­اند یک جسم است نه دو جسم، نه دلیل می­شود که آن جسم وجود خارجی دارد و نه دلیل می­شود که دیدگاه آن دو به هم ارتباطی دارد، هر چند توصیف آن دو از آن جسم شباهتهایی به هم داشته باشند. به گمان لایبنیتز آنچه آن دو می­بینند از پیش تعیین شده است و اینکه آن دو خیال می­کنند ان دو پدیده یک چیز هستند، حاصل هماهنگی­ای است که در زمان آفرینشِ آن دو موناد در گوهرشان نهاده شده است.

پس دنیا در نظر لایبنیتز تعدادی موناد سرمدی بدون زمان و مکان و بی­ارتباط به هم است که در هر یک فاهمه­ای کار گذاشته شده است که همه­ی آنها با دقت تمام با هم هماهنگ هستند. از نظر لایبنیتز زمان و مکان هر دو برساخته­های ذهنی­اند و وجود خارجی ندارند.

به این ترتیب شاید فکر کنیم که اگر این طور باشد، دیگر اساسا شناخت هستی امکانپذیر نیست و هر چه که ما از دنیا می­فهمیم، پدیدارهای هماهنگ از پیش تعیین شده[4] هستند. اما لایبنیتز اینطور فکر نمی­کند. به گمان او خرد محض توانایی شناختی فراتر از دیدگاههای مونادها دارد. در واقع لایبنیتز فلسفه­ی خود را بر تعداد انگشت­شماری اصل موضوعه بنا می­کند که عقل سلیم به بدیهی بودن این اصول رای خواهد داد. اصولی مثل اصل عدم تناقض، اصل جهت کافی[5]  یا اصل این­همانی امور غیرقابل تشخیص. تمام نتیجه­گیری­های او از جمله فلسفه­ی شناخت او با وسواس تمام تنها از همین اصول موضوعه استنتاج شده­اند. به گمان او این اصول موضوعه مبنای شناخت واقعی­اند و تنها خرد است که با استنتاج از آنها قادر است به آنچه واقعا در هستی است پی ببرد. بنابراین تجربه و احساسِ مونادها ارزش شناخت­شناسانه ندارد و در نظر لایبنیتز خرد به تنهایی قادر خواهد بود تمام هستی را با استدلالهای خود بشناسد.

 



*توضیح: در این نوشته سعی کرده­ام برداشت خود از فلسفه­ی شناخت لایبنیتز را به زبان ساده توضیح دهم.

[2] monad

[3] pre-established harmony

[4] Well-founded

[5] Principle of Sufficient Reason

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/05ساعت 1:14 توسط آرش شريف |

What a burden: Responsibility.

                    به راستی مسئولیت چه باری است بر دوش انسان؟ به گمانم تنها در جامعه­ی مدرن نقش مسئولیت تا به این حد جدی، حاد و غیر قابل پرهیز است. در جامعه­ی مدرن تمام افراد بازیگرند و همه­جا صحنه است. در جامعه­ی سنتی تنها گاهی صحنه­ای و نمایشی وجود دارد. به هر حال آنچه می­خواستم بنویسم، نه درباره­ی تفاوت جامعه­ی مدرن و سنتی بل درباره­ی مفهوم مسئولیت است. به هر حال اگر بپذیریم که در جامعه­ی مدرن نقش افراد و اهمیت مسئولیت افراد بیشتر از جامعه­ی سنتی است، می­توانیم نتیجه بگیریم که همیشه شرایط به این گونه­ی امروز ما نبوده و by default انسان به اندازه­ی انسان مدرن مسئول نبوده است. ژان پل سارتر چه زیبا مفهوم مسئولیت را بیان می­کند: چیزی را که می­خواهی انجام بده و چیزی را که انجام می­دهی، بخواه. یا در جای دیگری می­گوید:اگر چیزی را که می­خواهی، نمی­توانی انجام دهی، لااقل، چیزی را که انجام می­دهی، بخواه.

                    این چملات یک معنی دارند:

مسئول هر آنچه که انجام می­دهی هستی.

تو خود پاسخگوی کارهایی که می­کنی و تمام پیامدهایش هستی.

                    حالا وقتی این فرض را نیز اضافه کنیم که وضعیت تو تابع پیامدهای هر آنچه که تو انجام داده­ای است و نه هیچ چیز دیگر، آنگاه باور خواهیم کرد که هر فرد مسئول وضعیتی است که در آن قرار گرفته. نمی­دانم چند نفر تا به حال به عمق این موضوع فکر کرده­اند. یعنی اگر از وضعیت خودت نارضایتی داشته باشی، تنها کسی که می­تواند سرزنش شود، خود تو هستی. این وحشتناک است. در این صورت وجود داشتن، خود بار سنگینی از مسئولیت را بر دوش می­گذارد. مگر آنکه هیچ چیز نخواهی و هیچ چیز تو را ناراضی نکند. البته این بحث خیلی به بحث جبر و اختیار ربط پیدا می­کند. اگر به جبر باور داشته باشیم، آنگاه همه چیز شکل دیگری پیدا می­کند. اما جامعه­ی مدرن بر مبنای اختیار افراد شکل می­گیرد. در قوانین مدنی، اهمیت فوق­العاده­ای به مختار بودن افراد داده شده است. و از معیارهای سلامت روان در جامعه­ی مدرن، توانایی پذیرش مسئولیت است. کسانی که به هر دلیل نمی­توانند مسئولیت کارهایی که انجام می­دهند را به عهده بگیرند، به گونه­های گوناگون در حاشیه قرار می­گیرند و از صحنه­ی اجتماع به طور موقت یا همیشگی کنار گذاشته می­شوند. مثل بیماران، دیوانه­گان، کودکان و سالخورده­گان ناتوان. اگر آنها در یک چامعه­ی مدرن، وضعیت خوش­آیندی ندارند، کسی حق ندارد آنها را سرزنش کند بلکه این دولت، نهادهای اجتماعی، و سرپرستان آنها هستند که مسئول وضعیت آنها هستند.

                    اما رستگاری در کجاست؟ آیا سنگینی این مسئولیت مانع آزادی نیست؟ نمی­تواند نباشد. هر چه را که بخواهی، باید به آن برسی. اگر نرسیدی، لابد آن را نخواسته­ای پس مستحق آن نیستی. اگر واقعا آن را می­خواستی، کارهایی انجام می­دادی که به آن برسی. به این ترتیب تا زمانی که یک delay بین خواستن و رسیدن وجود دارد، تو یک لحظه هم نمی­توانی آرامش داشته­باشی.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/29ساعت 4:28 توسط آرش شريف |

If you want to form your structure and make everything in the harmony you wish, from the beginning, you may get disappointed by the bigness of the number of parameters which you need to formulize in your life. So what must be done? There is no definite algorithm which leads to the best unique solution. Even for mathematical problems, heuristic algorithms are applied which don’t guaranty the optimal solution. So consider how it is difficult in human’s problems. So a heuristic method should be used. And this needs to ignore many parameters in the separate stages in order to make them solvable.

+ نوشته شده در شنبه 1385/06/11ساعت 16:14 توسط آرش شريف |

شاید فقط وقتی متوجه Disharmony می­شوی که یک Harmony داشته باشی. وقتی که همه چیز آشفته و در هم باشد، تو نمی­توانی تحلیلی از شرایط موجود و آنچه باید باشد داشته باشی. چون در شرایط غیر نظام­مند، شناخت به حدقل خود می­رسد و هر چه را که گمان می­کنی که فهمیده­ای، یا توهم است یا در حد خیلی ساده و سطحی است. وقتی که بخش زیادی از نظامت آشفته است، آشفتگی­ها را نمی­فهمی چون ساختار ضعیفتر از آن است که تو با توجه به آن بتوانی بگویی یک جای کار اشکال دارد. آنگاه با توجه به شناخت محدودی که از شرایطت داری، راهکارهایت نیز به همان اندازه کوته­بینانه خواهند بود و در فضای حالت یک Local Optimum در بازه­ای کوچک را انتخاب خواهی کرد. و آنگاه است که از این تعجب می­کنی که چرا به خواسته­هایت نرسیده­ای و راههای تازه­ای هم به ذهنت نمی­رسند و هیچ کاری هم از دستت بر نمی­آید.

            ایجاد Harmony با Classification، ساده­انگاری، فراموش کردن جزییات، نادیده­گرفتن­ها و به عبارت ساده­تر احمق شدن همراه است. ولی واقعیت این است که این راه اگر تنها راه نباشد، کاراترین راه شناختن و دستیابی به خواست است. این فرآیند در بسیاری از موارد به طور ناخودآگاه صورت می­گیرد. مثل هنگام کودکی که توسعه­ی شخصیت در این دوران شگفت­انگیز است. اما غریزه در این ساختار پیچیده­ی اجتماعی همیشه به کمکت نمی­آید. تو خود باید این Method را به کار گیری تا بشناسی و تغییر دهی و به خواسته­هایت برسی.

+ نوشته شده در شنبه 1385/06/11ساعت 16:13 توسط آرش شريف |

Definitely everyone recognizes some weakness points In his/her personality. All of us everyday face with the tension that we should have been better, stronger,… The most stupid human in the world is the one who think that he or she is in the best possible state and nothing could be better that this.

But what prevent us from doing something about those weakness points? What do we do when we face an undesirable attribute of ourselves?

-forget it,

-ignore it,

-become angry about it,

-blame the others,

-getting depressed,

-getting nervous,

-and in rare cases we try to change it. The result will be a step forward.

 

            Was it always like this? The answer is definitely no. We faced lots of dramatic and intensive tensions in our childhood. Massive developments occurred when we was under 10. I don’t say that developments are not happening in older ages but the scales are so different.

            As we grow up, we don’t only learn how to solve problems, but we learn how to dodge them. The question is that which variables and factors determine our reactions to the problems, whether to dodge them or solve them.

 

Monday 7 August 2006, London 

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/06/11ساعت 16:11 توسط آرش شريف |

When you want to do something new, pleasent, great, you would say: "I will do that, I have to do that. Thats great." And then an unknown mechanism arise:  "This is not the right place, not the right time. There are lots of tensions, lots of problems unsolved, I have no plan yet. My mind is blocked." And then you give it up. And it happens again and again and after some years you will find that you have done nothing but just normal, daily, wretched stuff!!

+ نوشته شده در جمعه 1385/05/13ساعت 21:15 توسط آرش شريف |