خيلي جالب است اگر به اين فکر کنيم که چگونه بشر از محيط خود شناخت به دست ميآورد. بسيار پيش آمده که چيزي که گمان ميکرديم شناختهايم و از آن اطمينان کامل داريم، اشتباه بوده است و شناخت ما منطبق با وافعيت نبوده است. به قول يکي از معلمهاي دبيرستان من، احمقترين انسان روي زمين کسي است که به يقين بگويد آنچه ميپندارد، کاملا درست است. ادعاي اينکه آنچه ميگوييم کاملا درست است، از نظر بسياري از فلاسفه بيمعني است. از نظر بسياري ديگر نيز البته راههايي قابل اطمينان براي شناخت واقعيت وجود دارد. مثلا همين Leibnitz اعتقاد دارد که با عقل و منطق محض ميتوان به شناخت عيني دست يافت. ولي در مقابل Hume اعتقاد دارد که شناخت اساسا امکانپذير نيست به اين دليل که ما به عنوان يک مخلوق محدوديتهاي بسياري داريم. تمام دادههايي که به دست ميآوريم، از راه حواسمان است و در محدوديت و خطاپذيري حواسمان هم شکي نميتوان داشت.
کلا اين ايده که ميتوان به شناخت درستي از واقعيت دست يافت، مستلزم پذيرش متافيزيک است. يعني راهي که فراتر از محدوديتهاي خود ما باشد و شناختي وراي ديدگاه شخصي ما به دست دهد. ايدهي Leibnitz هم به شدت متافيزيکي است. او به اصالت عقل و منطق ايمان دارد. او اعتقاد دارد که خلقت بر مبناي خرد محض صورت گرفته است و از آنجا که هيچچيز بر خلاف عقل آفريده نشده است، بنابراين با مجموعهاي از استدلالها ميتوانيم به حقيقت امور پي ببريم. او به دادههاي حسي اعتبار کامل نميبخشد. هرچند معتقد است اين دادههاي حسي نيز بر اساس هماهنگي پيشينبنياد تنظيم شدهاند، براي شناخت عيني، بايد به منطقي که پشت اين دادههاست دست يافت.
Hume اما قدرت بي انتهاي عقل را رد ميکند. عقل در نگاه او فقط يک ابزار است که بدون دادههاي حسي نميتواند عمل کند. او تاکيد ميکند آنچه که نهايتا اعتبار شناخت ما را تصديق ميکند، ارجاع به دادههاي حسي ما است. David Hume قواعد علم و منطق و عقل را ازلي و ابدي نميپندارد. او معتقد است که آنچه منجر به اختراع چنين فواعدي شده است، همان دادههاي حسياند و اين فواعد جز در ذهن ما وجود خارجي ندارند. حتي به قانون عليت نيز حمله ميکند. در ديدگاهش مجاز نيستيم بگوييم که A علت B است. حداکثر چيزي که مجاز به گفتنش هستيم، اين است که وقتي A مشاهده ميشود، معمولا B نيز مشاهده ميشود و اين توالي، اين توهم را به وجود ميآورد که قانوني براي اين رخداد وجود دارد.
برخلاف آنچه ممکن است تصور شود، فلسفهي Hume تنها ويرانکننده نيست. اثرات سازندهي فلسفهي او در شکلگيري تمدن امروز سهمي انکارناشدني دارد. به اعتبار تجربهگرايي افراطياش، بايد به نتيجه و عمل توجه داشت و درگير وهم، سفسطه و منطقبافي نشد. اخلاق و اقتصاد او هم بر مبناي تجربهگرايي و عملگرايي است.
[1] Empiricism
[2] Rationalism
هر شناسندهای که لایبنیتز[1] آن را موناد[2] مینامد، یک نمودی از هستی دارد: هر یک از ما میتوانیم خود را یک موناد به حساب آوریم و فهمش آسان است که دنیا از دیدگاه هر یک از ما به گونهای پدیدار میشود و متاسفانه هیچگاه نخواهیم توانست آنچه را بر دیگری پدیدار میشود، به طور کامل بفهمیم. بنابراین به تعداد ما مونادها، پدیدار یا دیدگاه از هستی وجود دارد. مسلم است که این پدیدارها با هم تفاوت دارند و یکی نیستند. شاید برای ما یکی نبودن این پدیدارها آشکار و بینیاز از توضیح باشد اما لایبنیتز این امر را به طور کاملا منطقی اثبات میکند. بنابراین این پرسش مطرح میشود که آیا آنچه بر هر موناد پدیدار میشود، ربطی به واقعیت هستی دارد؟ و اگر ربط دارد، پس چرا این پدیدارها با هم فرق دارند؟ پاسخی که لایبنیتز به این پرسشها میدهد، شگفتانگیز است:
دیدگاههای مونادها با هم متفاوتاند اما با هم هماهنگاند. این هماهنگی وجود دارد و به همین دلیل است که مونادها میتوانند دربارهی آنچه درک میکنند با هم سخن بگویند. به عبارت سادهتر همین که ما میتوانیم دربارهی چیزهایی حرف بزنیم و گمان کنیم که منظور یکدیگر را فهمیدهایم نشاندهندهی این است که میان دیدگاههای ما هماهنگی وجود دارد، اما در نظر لایبنیتز این هماهنگی به این معنا نیست که مونادها با هم ارتباط دارند. بلکه او این هماهنگی را نتیجهی اصل هماهنگی پیشینبنیاد[3] میداند. یعنی مونادها و دیدگاههایشان از پیش هماهنگ شدهاند. درست همانطور که دو ساعتِ دقیق بی آنکه هیچ ارتباطی به هم داشته باشند، همیشه یک زمان را نشان میدهند. در نظر لایبنیتز خداوند، توانا به برقراری چنین دقت و هماهنگیای میان تمام مونادها هست. برای مثال، اگر دو نفر یک جسم را ببینند و هر دو باور کنند آنچه که هر دوشان دیدهاند یک جسم است نه دو جسم، نه دلیل میشود که آن جسم وجود خارجی دارد و نه دلیل میشود که دیدگاه آن دو به هم ارتباطی دارد، هر چند توصیف آن دو از آن جسم شباهتهایی به هم داشته باشند. به گمان لایبنیتز آنچه آن دو میبینند از پیش تعیین شده است و اینکه آن دو خیال میکنند ان دو پدیده یک چیز هستند، حاصل هماهنگیای است که در زمان آفرینشِ آن دو موناد در گوهرشان نهاده شده است.
پس دنیا در نظر لایبنیتز تعدادی موناد سرمدی بدون زمان و مکان و بیارتباط به هم است که در هر یک فاهمهای کار گذاشته شده است که همهی آنها با دقت تمام با هم هماهنگ هستند. از نظر لایبنیتز زمان و مکان هر دو برساختههای ذهنیاند و وجود خارجی ندارند.
به این ترتیب شاید فکر کنیم که اگر این طور باشد، دیگر اساسا شناخت هستی امکانپذیر نیست و هر چه که ما از دنیا میفهمیم، پدیدارهای هماهنگ از پیش تعیین شده[4] هستند. اما لایبنیتز اینطور فکر نمیکند. به گمان او خرد محض توانایی شناختی فراتر از دیدگاههای مونادها دارد. در واقع لایبنیتز فلسفهی خود را بر تعداد انگشتشماری اصل موضوعه بنا میکند که عقل سلیم به بدیهی بودن این اصول رای خواهد داد. اصولی مثل اصل عدم تناقض، اصل جهت کافی[5] یا اصل اینهمانی امور غیرقابل تشخیص. تمام نتیجهگیریهای او از جمله فلسفهی شناخت او با وسواس تمام تنها از همین اصول موضوعه استنتاج شدهاند. به گمان او این اصول موضوعه مبنای شناخت واقعیاند و تنها خرد است که با استنتاج از آنها قادر است به آنچه واقعا در هستی است پی ببرد. بنابراین تجربه و احساسِ مونادها ارزش شناختشناسانه ندارد و در نظر لایبنیتز خرد به تنهایی قادر خواهد بود تمام هستی را با استدلالهای خود بشناسد.
*توضیح: در این نوشته سعی کردهام برداشت خود از فلسفهی شناخت لایبنیتز را به زبان ساده توضیح دهم.
[1] G.W.Leibniz
[2] monad
[3] pre-established harmony
[4] Well-founded
[5] Principle of Sufficient Reason