شاید فقط وقتی متوجه Disharmony میشوی که یک Harmony داشته باشی. وقتی که همه چیز آشفته و در هم باشد، تو نمیتوانی تحلیلی از شرایط موجود و آنچه باید باشد داشته باشی. چون در شرایط غیر نظاممند، شناخت به حدقل خود میرسد و هر چه را که گمان میکنی که فهمیدهای، یا توهم است یا در حد خیلی ساده و سطحی است. وقتی که بخش زیادی از نظامت آشفته است، آشفتگیها را نمیفهمی چون ساختار ضعیفتر از آن است که تو با توجه به آن بتوانی بگویی یک جای کار اشکال دارد. آنگاه با توجه به شناخت محدودی که از شرایطت داری، راهکارهایت نیز به همان اندازه کوتهبینانه خواهند بود و در فضای حالت یک Local Optimum در بازهای کوچک را انتخاب خواهی کرد. و آنگاه است که از این تعجب میکنی که چرا به خواستههایت نرسیدهای و راههای تازهای هم به ذهنت نمیرسند و هیچ کاری هم از دستت بر نمیآید.
ایجاد Harmony با Classification، سادهانگاری، فراموش کردن جزییات، نادیدهگرفتنها و به عبارت سادهتر احمق شدن همراه است. ولی واقعیت این است که این راه اگر تنها راه نباشد، کاراترین راه شناختن و دستیابی به خواست است. این فرآیند در بسیاری از موارد به طور ناخودآگاه صورت میگیرد. مثل هنگام کودکی که توسعهی شخصیت در این دوران شگفتانگیز است. اما غریزه در این ساختار پیچیدهی اجتماعی همیشه به کمکت نمیآید. تو خود باید این Method را به کار گیری تا بشناسی و تغییر دهی و به خواستههایت برسی.