تبليغاتX
Disharmony

شاید فقط وقتی متوجه Disharmony می­شوی که یک Harmony داشته باشی. وقتی که همه چیز آشفته و در هم باشد، تو نمی­توانی تحلیلی از شرایط موجود و آنچه باید باشد داشته باشی. چون در شرایط غیر نظام­مند، شناخت به حدقل خود می­رسد و هر چه را که گمان می­کنی که فهمیده­ای، یا توهم است یا در حد خیلی ساده و سطحی است. وقتی که بخش زیادی از نظامت آشفته است، آشفتگی­ها را نمی­فهمی چون ساختار ضعیفتر از آن است که تو با توجه به آن بتوانی بگویی یک جای کار اشکال دارد. آنگاه با توجه به شناخت محدودی که از شرایطت داری، راهکارهایت نیز به همان اندازه کوته­بینانه خواهند بود و در فضای حالت یک Local Optimum در بازه­ای کوچک را انتخاب خواهی کرد. و آنگاه است که از این تعجب می­کنی که چرا به خواسته­هایت نرسیده­ای و راههای تازه­ای هم به ذهنت نمی­رسند و هیچ کاری هم از دستت بر نمی­آید.

            ایجاد Harmony با Classification، ساده­انگاری، فراموش کردن جزییات، نادیده­گرفتن­ها و به عبارت ساده­تر احمق شدن همراه است. ولی واقعیت این است که این راه اگر تنها راه نباشد، کاراترین راه شناختن و دستیابی به خواست است. این فرآیند در بسیاری از موارد به طور ناخودآگاه صورت می­گیرد. مثل هنگام کودکی که توسعه­ی شخصیت در این دوران شگفت­انگیز است. اما غریزه در این ساختار پیچیده­ی اجتماعی همیشه به کمکت نمی­آید. تو خود باید این Method را به کار گیری تا بشناسی و تغییر دهی و به خواسته­هایت برسی.

+ نوشته شده در شنبه 1385/06/11ساعت 16:13 توسط آرش شريف |