تبليغاتX
Disharmony

Pre-established harmony: How Leibniz understands the world.*

            هر شناسنده­ای که لایبنیتز[1] آن را موناد[2] می­نامد، یک نمودی از هستی دارد: هر یک از ما می­توانیم خود را یک موناد به حساب آوریم و فهمش آسان است که دنیا از دیدگاه هر یک از ما به گونه­ای پدیدار می­شود و متاسفانه هیچ­گاه نخواهیم توانست آنچه را بر دیگری پدیدار می­شود،  به طور کامل بفهمیم. بنابراین به تعداد ما مونادها، پدیدار یا دیدگاه از هستی وجود دارد. مسلم است که این پدیدارها با هم تفاوت دارند و یکی نیستند. شاید برای ما یکی نبودن این پدیدارها آشکار و بی­نیاز از توضیح باشد اما لایبنیتز این امر را به طور کاملا منطقی اثبات می­کند. بنابراین این پرسش مطرح می­شود که آیا آنچه بر هر موناد پدیدار می­شود، ربطی به واقعیت هستی دارد؟ و اگر ربط دارد، پس چرا این پدیدارها با هم فرق دارند؟ پاسخی که لایبنیتز به این پرسش­ها می­دهد، شگفت­انگیز است:

            دیدگاه­های مونادها با هم متفاوت­اند اما با هم هماهنگ­اند. این هماهنگی وجود دارد و به همین دلیل است که مونادها می­توانند درباره­ی آنچه درک می­کنند با هم سخن بگویند. به عبارت ساده­تر همین که ما می­توانیم درباره­ی چیزهایی حرف بزنیم و گمان کنیم که منظور یکدیگر را فهمیده­ایم نشاندهنده­ی این است که میان دیدگاههای ما هماهنگی وجود دارد، اما در نظر لایبنیتز این هماهنگی به این معنا نیست که مونادها با هم ارتباط دارند. بلکه او این هماهنگی را نتیجه­ی اصل هماهنگی پیشین­بنیاد[3] می­داند. یعنی مونادها و دیدگاههایشان از پیش هماهنگ شده­اند. درست همانطور که دو ساعتِ دقیق بی آنکه هیچ ارتباطی به هم داشته باشند، همیشه یک زمان را نشان می­دهند. در نظر لایبنیتز خداوند، توانا به برقراری چنین دقت و هماهنگی­ای میان تمام مونادها هست. برای مثال، اگر دو نفر یک جسم را ببینند و هر دو باور کنند آنچه که هر دوشان دیده­اند یک جسم است نه دو جسم، نه دلیل می­شود که آن جسم وجود خارجی دارد و نه دلیل می­شود که دیدگاه آن دو به هم ارتباطی دارد، هر چند توصیف آن دو از آن جسم شباهتهایی به هم داشته باشند. به گمان لایبنیتز آنچه آن دو می­بینند از پیش تعیین شده است و اینکه آن دو خیال می­کنند ان دو پدیده یک چیز هستند، حاصل هماهنگی­ای است که در زمان آفرینشِ آن دو موناد در گوهرشان نهاده شده است.

پس دنیا در نظر لایبنیتز تعدادی موناد سرمدی بدون زمان و مکان و بی­ارتباط به هم است که در هر یک فاهمه­ای کار گذاشته شده است که همه­ی آنها با دقت تمام با هم هماهنگ هستند. از نظر لایبنیتز زمان و مکان هر دو برساخته­های ذهنی­اند و وجود خارجی ندارند.

به این ترتیب شاید فکر کنیم که اگر این طور باشد، دیگر اساسا شناخت هستی امکانپذیر نیست و هر چه که ما از دنیا می­فهمیم، پدیدارهای هماهنگ از پیش تعیین شده[4] هستند. اما لایبنیتز اینطور فکر نمی­کند. به گمان او خرد محض توانایی شناختی فراتر از دیدگاههای مونادها دارد. در واقع لایبنیتز فلسفه­ی خود را بر تعداد انگشت­شماری اصل موضوعه بنا می­کند که عقل سلیم به بدیهی بودن این اصول رای خواهد داد. اصولی مثل اصل عدم تناقض، اصل جهت کافی[5]  یا اصل این­همانی امور غیرقابل تشخیص. تمام نتیجه­گیری­های او از جمله فلسفه­ی شناخت او با وسواس تمام تنها از همین اصول موضوعه استنتاج شده­اند. به گمان او این اصول موضوعه مبنای شناخت واقعی­اند و تنها خرد است که با استنتاج از آنها قادر است به آنچه واقعا در هستی است پی ببرد. بنابراین تجربه و احساسِ مونادها ارزش شناخت­شناسانه ندارد و در نظر لایبنیتز خرد به تنهایی قادر خواهد بود تمام هستی را با استدلالهای خود بشناسد.

 



*توضیح: در این نوشته سعی کرده­ام برداشت خود از فلسفه­ی شناخت لایبنیتز را به زبان ساده توضیح دهم.

[2] monad

[3] pre-established harmony

[4] Well-founded

[5] Principle of Sufficient Reason

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/02/05ساعت 1:14 توسط آرش شريف |