تبليغاتX
Disharmony

            شبها بيدارترم

کاش مي­توانستم ساعت کارهاي روزانه­ي خود را تغيير دهم. از تشويش روز بدم مي­آيد. اضطراب روز نمي­گذارد خوب فکر کنم. ذهن من روزها خيلي محدودتر است. گويي شبها ناخودآگاهم بيدار مي­شود، ذهنم خلاقيت بيشتري دارد، دنيا را بهتر مي­فهمد و تصميم­هاي بلندپروزانه­تري مي­گيرد. روزها بيهوده نگرانم. نگران عقب افتادن از چرخهاي اجتماع که در کارند. شب، انگار که تمام جامعه به خواب رفته­است، به فرصتي برايم مي­ماند که در آن مي­توانم جلوتر از ديگران کارهايم را انجام دهم. در اين فرصت کارهايم را مي­کنم در حالي که ديگران خوابند، اما روزهنگام مي­دوم که تنها از ديگران عقب نمانم. گيرم که بخش مهمي از اين تصورات تنها وهم است. روزها بايد خود را آماده­ي پاسخ دادن به هر محرکي از دنياي خارج نگه دارم. اما شبها من قهرمان تنهاي زندگي خود هستم.

            ساعت ۴:۴۴ يک روز اردي­بهشت است. پرندگان آواز مي­خوانند، کلاغها قارقار مي­کنند. آدمها در بخش عمده­اي از کره­ي زمين خوابند. از خيابان صدايي نمي­آيد. صداي حرکات خاکستري شهر به گوش نمي­رسد. من تنها در تاريکي مي­انديشم و از انديشيدنم خوشحالم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/02/13ساعت 12:49 توسط آرش شريف |