شبها بيدارترم
کاش ميتوانستم ساعت کارهاي روزانهي خود را تغيير دهم. از تشويش روز بدم ميآيد. اضطراب روز نميگذارد خوب فکر کنم. ذهن من روزها خيلي محدودتر است. گويي شبها ناخودآگاهم بيدار ميشود، ذهنم خلاقيت بيشتري دارد، دنيا را بهتر ميفهمد و تصميمهاي بلندپروزانهتري ميگيرد. روزها بيهوده نگرانم. نگران عقب افتادن از چرخهاي اجتماع که در کارند. شب، انگار که تمام جامعه به خواب رفتهاست، به فرصتي برايم ميماند که در آن ميتوانم جلوتر از ديگران کارهايم را انجام دهم. در اين فرصت کارهايم را ميکنم در حالي که ديگران خوابند، اما روزهنگام ميدوم که تنها از ديگران عقب نمانم. گيرم که بخش مهمي از اين تصورات تنها وهم است. روزها بايد خود را آمادهي پاسخ دادن به هر محرکي از دنياي خارج نگه دارم. اما شبها من قهرمان تنهاي زندگي خود هستم.
ساعت ۴:۴۴ يک روز ارديبهشت است. پرندگان آواز ميخوانند، کلاغها قارقار ميکنند. آدمها در بخش عمدهاي از کرهي زمين خوابند. از خيابان صدايي نميآيد. صداي حرکات خاکستري شهر به گوش نميرسد. من تنها در تاريکي ميانديشم و از انديشيدنم خوشحالم.