تبليغاتX
Disharmony

شناخت؛ تجربه­گرايی۱ Hume، عقل­گرايي۲ Leibnitz

            خيلي جالب است اگر به اين فکر کنيم که چگونه بشر از محيط خود شناخت به دست مي­آورد. بسيار پيش آمده که چيزي که گمان مي­کرديم شناخته­ايم و از آن اطمينان کامل داريم، اشتباه بوده است و شناخت ما منطبق با وافعيت نبوده است. به قول يکي از معلمهاي دبيرستان من، احمق­ترين انسان روي زمين کسي است که به يقين بگويد آنچه مي­پندارد، کاملا درست است. ادعاي اينکه آنچه مي­گوييم کاملا درست است، از نظر بسياري از فلاسفه بي­معني است. از نظر بسياري ديگر نيز البته راههايي قابل اطمينان براي شناخت واقعيت وجود دارد. مثلا همين Leibnitz اعتقاد دارد که با عقل و منطق محض مي­توان به شناخت عيني دست يافت. ولي در مقابل Hume اعتقاد دارد که شناخت اساسا امکان­پذير نيست به اين دليل که ما به عنوان يک مخلوق محدوديتهاي بسياري داريم. تمام داده­هايي که به دست مي­آوريم، از راه حواسمان است و در محدوديت و خطاپذيري حواسمان هم شکي نمي­توان داشت.

            کلا اين ايده که مي­توان به شناخت درستي از واقعيت دست يافت، مستلزم پذيرش متافيزيک است. يعني راهي که فراتر از محدوديتهاي خود ما باشد و شناختي وراي ديدگاه شخصي ما به دست دهد. ايده­ي Leibnitz هم به شدت متافيزيکي است. او به اصالت عقل و منطق ايمان دارد. او اعتقاد دارد که خلقت بر مبناي خرد محض صورت گرفته است و از آنجا که هيچ­چيز بر خلاف عقل آفريده نشده است، بنابراين با مجموعه­اي از استدلالها مي­توانيم به حقيقت امور پي ببريم. او به داده­هاي حسي اعتبار کامل نمي­بخشد. هرچند معتقد است اين داده­هاي حسي نيز بر اساس هماهنگي پيشين­بنياد تنظيم شده­اند، براي شناخت عيني، بايد به منطقي که پشت اين داده­هاست دست يافت.

Hume اما قدرت بي انتهاي عقل را رد مي­کند. عقل در نگاه او فقط يک ابزار است که بدون داده­هاي حسي نمي­تواند عمل کند. او تاکيد مي­کند آنچه که نهايتا اعتبار شناخت ما را تصديق مي­کند، ارجاع به داده­هاي حسي ما است. David Hume قواعد علم و منطق و عقل را ازلي و ابدي نمي­پندارد. او معتقد است که آنچه منجر به اختراع چنين فواعدي شده است، همان داده­هاي حسي­اند و اين فواعد جز در ذهن ما وجود خارجي ندارند. حتي به قانون عليت نيز حمله مي­کند. در ديدگاهش مجاز نيستيم بگوييم که A علت B است. حداکثر چيزي که مجاز به گفتنش هستيم، اين است که وقتي A مشاهده مي­شود، معمولا B نيز مشاهده مي­شود و اين توالي، اين توهم را به وجود مي­آورد که قانوني براي اين رخداد وجود دارد.

برخلاف آنچه ممکن است تصور شود، فلسفه­ي Hume تنها ويران­کننده نيست. اثرات سازنده­ي فلسفه­ي او در شکل­گيري تمدن امروز سهمي انکارناشدني دارد. به اعتبار تجربه­گرايي افراطي­اش، بايد به نتيجه و عمل توجه داشت و درگير وهم، سفسطه و منطق­بافي نشد. اخلاق و اقتصاد او هم بر مبناي تجربه­گرايي و عمل­گرايي است.



[1] Empiricism

[2] Rationalism

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/03/29ساعت 14:7 توسط آرش شريف |